دیدار شعر

گاهی نگاهی...

دیدار شعر

گاهی نگاهی...

بودن فراتر ازخور و خواب ودیدن و دیدار و گفت وگوست.....
باشیم و بمانیم آنگونه که نقش بردلهانهیم وبرق نگاه ها شویم وتبسمی برلبها.....
هنر انسان بودن بودن ماندگار است.هماره باشیدوبمانید.

آخرین مطالب

عنوان

۰۹
شهریور

حق باتو بود!

مرگ

نه عنوان شعر میشود،

و نه

عنوان دفترم

چرا که گاهی زندگی،

مدیون قرابت مرگ میشود

چرا که مرگ گاهی، بی شک

شیرین تر ازظلالت زندگیست.



  • ابوالفضل خداوردی پور

پیام

۰۶
شهریور

نیستم !



پیغام

یا شماره ی خود را،

بگذارید

تماس میگیرم.

  • ابوالفضل خداوردی پور

نگاه

۰۴
شهریور

هنوز هم

نگاه مبهم چشمانت،

رنگ از رخسار آینه میبرد

وقتی سکوت رخت بهانه به تن میکند!

غم سرزده و بی مهابا، به تسخیر دل میشتابد

و نسیم

همآغوش غروب،

بار بغضی گران را تحفه میآورد




  • ابوالفضل خداوردی پور

یاد

۰۱
شهریور

مرداد هم گذشت

لغزید!

مثل خورجین کهنه ای

از دوش مرد خسته ی ایل

یا

جوال پر ازکاه،از پشت قاطری

به گوشه ای افتاد.





گناهکارم

زیر سایه ی این سقف

فرصت لبخندی بود،برق نگاهی،

وسرگردانی انگشتان دست تو






کنار همین نیمکت ،باغبانی

  بوته ی یاسی را آب میداد

یادت هست؟

روبروی همین جدول سیمانی سیاه

و صدای جیغ ترمز ماشین

و بوی خون علف را،

که بی امان پیچید!



  • ابوالفضل خداوردی پور

عقوبت

۳۱
مرداد

چاره چیست؟

درشریان عطش چونان وسوسه ای!

رام،

یله،

حیران وشیدا،

گم میشوم

شاید که تقدیر نوای نهفته ای

کام بگشاید

تا صید خیالت

باشم،دمی ،درنگی، لحظه ای


عقوبت عاشقی است

  مفتون آینه ها بودن، از هیچ

تا چرای همواره ی حسرت!

 سر در گریبان تعبیر خواب هزاره ای،

مغموم.

  • ابوالفضل خداوردی پور

شب

۲۸
مرداد

شب را که میکشی:

کبریت نم کشیده ای،حتی بهانه ی خشم میشود

ودشنام حلقوم شمع را میدرد

و همدلی ارزانتر میشود

وهمزبانی مفت!

و فال دوباره ای میگیرد،دربان کور درمانگاه

شب را که میکشی

خیابان را غورق میکنم

و مثل وسوسه ای رام میشوم،

در شریان عطش نقشه ی حیات تنت

یله، رها، گم میشوم پشت بلوط های کهنه ی جنگل

و میشمارم گامهای تند قلم را،

بر فرش حسرت بوم


شب را که میکشی

دست هایت شمع میشود

گمان میشود

گریه میشود

گنگ میشود

و

من

بیتاب میشوم

ومن، بیمار میشوم............



  • ابوالفضل خداوردی پور

رنگ

۱۸
مرداد

ومیمیرند

ماهیان جاری کوچک،

دردست های آبی چشم تو

وقتی که با نگاه سرخت،

تنگی شکسته و خالی را،در کوچه های روشن شهر

فریاد میزنی



و میماند:

سایه ی بیدی خشک،

بر سطح زرد بوم حیاتت

همچون انجماد محراب مسجدی متروک.



  • ابوالفضل خداوردی پور

سفر

۱۴
مرداد

وسفرنقطه ی الصاق عبورمن و توست
مثل کوچیدن یک باور تلخ
پای لرزان قلم،وصله ی رنگ،وپیراهن بوم.
زودباش
مسخ این آینه ی تار نمان:
درج هر روزه ی یک شعربه دیوار اتاق لبخند،
سطح یک فاجعه شهر! فوران اندوه،قحطی عمق،افول احساس،
وهم محبوس تقدس!
ونگاهی عابر......

مرا جایی ببر
مرا از خیابانی بگذران،که برده ی بی ربط هیچ رنگی نباشم
مرا به جشنی ببر که شمعی خاموش نمیشود
وعروسان،حجله برهیچ پرسشی نمیسازند!
مرا جایی خالی کن!
روی این طاقچه زیر این گنبد،
جایی که تاب تعبیرهیچ رویایی طعنه ی دستان خالی هیچ پلی نباشد
وایده ی ناب وهم مقدسی،
تمنای دروغین شعورمردمان،
مرا
جایی ببر.

  • ابوالفضل خداوردی پور

دلیل

۰۶
تیر

باکت را پر کن
احساس سبکباریت را،
شب،پیش از آنکه بخوابی
از یخچال بیرون بگذار!
پیاز بزرگی راپوست بکن،رنده کن....
.... فردا چند شنبه است؟
مدام فراموش میکنم!


مجذوب هیچ کلامی نمیشوم
امروز
کشف المحجوب رامیبندم،
وشهر دم میکند و مردم انگاردیرکرده اندوشتابان،فقط مسافرند!
تابستان است
گرم
وکسالت از سروکول دیوارها بالا میرود

چراغ سبز میشود
وخیابان داغ پر میشود از دلیل
  پرمیشود از عبور
   پر میشورد ازهجوم!


  • ابوالفضل خداوردی پور

تلقین

۰۱
تیر

لیوان روی میز
نگاهش،به ساعت خشکید
و
شربت ویتامین بازیگوش، بیخیالو آسوده،لودگی میکرد!
شلوغ بود
 وقت ملاقات!!

- ناشتا
آماده عمل-
چقدر مضحک
واژه ی بودن

چه ساده و چه بی تفاوت و منگ
    امید و بودن و ماندن را
با تبسم و پرسش همه ی نگاه های ملول،
تو
به خاک میسپردی...



اسمع افهم یا اسدالله ابن علی اصغر......



  • ابوالفضل خداوردی پور