دیدار شعر

گاهی نگاهی...

دیدار شعر

گاهی نگاهی...

بودن فراتر ازخور و خواب ودیدن و دیدار و گفت وگوست.....
باشیم و بمانیم آنگونه که نقش بردلهانهیم وبرق نگاه ها شویم وتبسمی برلبها.....
هنر انسان بودن بودن ماندگار است.هماره باشیدوبمانید.

آخرین مطالب

سفر

۱۴
مرداد

وسفرنقطه ی الصاق عبورمن و توست
مثل کوچیدن یک باور تلخ
پای لرزان قلم،وصله ی رنگ،وپیراهن بوم.
زودباش
مسخ این آینه ی تار نمان:
درج هر روزه ی یک شعربه دیوار اتاق لبخند،
سطح یک فاجعه شهر! فوران اندوه،قحطی عمق،افول احساس،
وهم محبوس تقدس!
ونگاهی عابر......

مرا جایی ببر
مرا از خیابانی بگذران،که برده ی بی ربط هیچ رنگی نباشم
مرا به جشنی ببر که شمعی خاموش نمیشود
وعروسان،حجله برهیچ پرسشی نمیسازند!
مرا جایی خالی کن!
روی این طاقچه زیر این گنبد،
جایی که تاب تعبیرهیچ رویایی طعنه ی دستان خالی هیچ پلی نباشد
وایده ی ناب وهم مقدسی،
تمنای دروغین شعورمردمان،
مرا
جایی ببر.

  • ابوالفضل خداوردی پور

دلیل

۰۶
تیر

باکت را پر کن
احساس سبکباریت را،
شب،پیش از آنکه بخوابی
از یخچال بیرون بگذار!
پیاز بزرگی راپوست بکن،رنده کن....
.... فردا چند شنبه است؟
مدام فراموش میکنم!


مجذوب هیچ کلامی نمیشوم
امروز
کشف المحجوب رامیبندم،
وشهر دم میکند و مردم انگاردیرکرده اندوشتابان،فقط مسافرند!
تابستان است
گرم
وکسالت از سروکول دیوارها بالا میرود

چراغ سبز میشود
وخیابان داغ پر میشود از دلیل
  پرمیشود از عبور
   پر میشورد ازهجوم!


  • ابوالفضل خداوردی پور

تلقین

۰۱
تیر

لیوان روی میز
نگاهش،به ساعت خشکید
و
شربت ویتامین بازیگوش، بیخیالو آسوده،لودگی میکرد!
شلوغ بود
 وقت ملاقات!!

- ناشتا
آماده عمل-
چقدر مضحک
واژه ی بودن

چه ساده و چه بی تفاوت و منگ
    امید و بودن و ماندن را
با تبسم و پرسش همه ی نگاه های ملول،
تو
به خاک میسپردی...



اسمع افهم یا اسدالله ابن علی اصغر......



  • ابوالفضل خداوردی پور

دقایق

۲۶
خرداد

نوازش نگاهت،مرابس بود
گاهی که میگذشتی!
گاهی،
که میگذشتم.
- بهانه ی دیدار قاصدکی
که سرگردانم میکرد
و غروب هنوز همواره ام - هنوز!
؛ بهره ی سودای اندوهت
      نه سراب بود،و نه بغض بی سرانجام
و نه حتی
       خزان آینه ها 
من
مانده ام:
  بر گذرگاه سرنوشت گناه عبث واژه هایی
 وتوشه ی تلخ حسرتی،
که 
     نمیگذرد.





  • ابوالفضل خداوردی پور

هراس

۲۵
خرداد

نگران لحظه هایی هستم
که برای دقیقه ای 
انسانیت
ساعتی
تمرین،کنیم..........

  • ابوالفضل خداوردی پور

هرشب

۲۳
خرداد

مشتی آبکه به صورتش میزد

انگار

محو نجوای کلام این جویبار پیر

خیره به نگاه سنگریزه ای

تا الست فراسوی گام زمان

تا بهت مقرون هبوطی منگ

تا رعشه های برگ بلوط،

وبال نسیم میشدو

میلغزید.........




آغوش تنگ رؤیای ماشینهای شاد را،

هرشب،

کابوس میکرد،دعوای همسایه های کوچه مان

ما

باافتخار،فاصله ها را وضع کرده ایم

از من

تا

تو

چقدر سانحه حسرت تلخ؟

غرور تاریخی مان،فتح میشود!!!!!

  • ابوالفضل خداوردی پور

حکمت چهار

۱۶
خرداد

لحاظ کن

همه را.....

   کنار همه ی تیک های سرگردان

همه ی شاید ها،

نامی بگذار

همه ی احتمال های پریشان را دعوت کن

دست ترانه هایت را بگیر

بوم های پوسیده.رنگهای خشکیده،خوابهای ندیده ات را......

هم

ببین


فارغ نمیشوی

نه ترکیب میشوی؛

- در آشوب روزمرگی هایت-

 و در انزوای سکوت هیچ خانه ای،

نخواهی خفت!

برائتی تورا

کام نمی گیرد.



توچیزی نخواهی یافت،که کنکاشت درمان نیست!!!!

بگسل

تا فروغت آشیان آسمان باشد

و

رهایی حسرت لحظه هایت را

رشک برد.



  • ابوالفضل خداوردی پور

بیقرار

۱۶
خرداد

فکرش را بکن
- میدانی؟
اگر بامن بود،اسم این روستا را
دهشت آباد میگذاشتم!


میترسم
من کجای این همه هیچم؟
چقدرشب؟ 
در این خورجین کهنه ی تاریخ!
- ازین درنگ عبث، خسته نیستی؟
     قرارنبود به آسمان که مینگریم؛
 مهمان جاذبه و جرم و سیاهچاله باشیم! 



خودکارم نمینوشت
  شیب کوچه های تنگ این روستا
گز گز انگشتهای پام،
کفشهای خیس،


نه مثنوی میخوانم،نه حاشیه میزنم! 
  سالهاست
منطق الطیرعطار را،
مقامات ابوسعیدرا،
فصوص الحکم را



   الاغی، شتابان گذشت. ..............





  • ابوالفضل خداوردی پور

شحنه ها

۱۴
خرداد


این کوچه ها:
هنوز،عطر توراتقلید می کنند
-این آرواره های زمان
که مرا هم جویده اند............
پایان من نبود !
مصلوب مانده ام
شعرم
حزین تر از سفرت ،ذوب می شود
شعرم
به پای سکوتت ،
تمام شد!
من
یاوه ام
بر عرصه های تباهی، سقوط محض!
اینک
تداوم هیچم
عبور کن
- ختم تمام فاصله ها، شام آرزو
دیوار بی درنگ
درانحنای پنجره ها،مسخ می شوم
ای بی دریغ
شحنه های سکوت وشب :
باران ،مرا نشست
رگبار می شوم............



  • ابوالفضل خداوردی پور

کمین صاعقه ها

۱۰
خرداد


دیشب
شبنم خاطره ای ،
ازکمین صاعقه ها گذشت !
پیچید:
نوای نی چوپان تنهایی
تا
ضمیر خالی دشت
-از خم ساقه های بید خانه ای تاریک
تا گلبرگ بنفشه ها
تا
تب بستر خام دخترکی بر بام....
همراه جاری رود
همراه اشک
تا
تف سنگین گونه ای
لغزید........
صبح
بستر کوهپایه را
مه ی بود سرافکنده ، همچون شرم
و
باد روستا را بی دریغ
پنجره تا پنجره ورق میزد
تنور خانه ها خاموش بود
و دیوار باغها ویران
و پژواک نوای نی
هم آواز تیشه ی مرد گورکن
سکوت ساده ی دشت را
می آشفت.................



  • ابوالفضل خداوردی پور