دیدار شعر

گاهی نگاهی...

دیدار شعر

گاهی نگاهی...

بودن فراتر ازخور و خواب ودیدن و دیدار و گفت وگوست.....
باشیم و بمانیم آنگونه که نقش بردلهانهیم وبرق نگاه ها شویم وتبسمی برلبها.....
هنر انسان بودن بودن ماندگار است.هماره باشیدوبمانید.

آخرین مطالب

بدرقه

۰۲
خرداد

 
من
پنجره
فضا
پنجره؛ تو
نسیم
واحساس سنگینی ابری سیاه
بر دستان سبک باد
تنها قطره ای باران
من
پنجره
صاعقه ای برتن شب
صدای شکستن
ولرزش دلهامان
نسیم
پنجره؛ تو
وگیسوانت که همگام با باد؛
سبکبال
بدرقه می کنند
ابری سیاه را..............


  • ابوالفضل خداوردی پور

سوگند

۳۱
ارديبهشت


قسمت میدم به اشک
به صدای شب جنگل
به سکوت
قسمت میدم به گل
به چشای آینه وقت نگاهت به غروب
قسمت میدم به عشق
به وصال همه ی خاطره ها با‍‍ پنجره
واسه دلتنگی این بنفشه ها
واسه دلخستگی شعر بیات آرزو
واسه دلمردگی شاعرشرمنده ی شهر
دست این خاطره ها رو بذار امشب ببوسم


  • ابوالفضل خداوردی پور

عبور

۳۰
ارديبهشت


خسوف شد
وماه
کم کم و کم کم
به پشت سایه ی خورشید پنهان شد
هنوز بیدارم
هنوز منتظرم
برای آنکه تو از پشت سایه ی کوچه
دوباره از گذر شستن بهانه های عبور
به چشم روشنی پنجره
سفر بکنی



  • ابوالفضل خداوردی پور

بی تو

۲۹
ارديبهشت



بی تو
از مرز دلیل
از وادی بی انتهای درد و دریغ
بی تو
از سمت سرد وحشت و تنهایی
نمی توان گذشت
بی تو
از سردی خانه؛از پوچی کوچه
از بی زبانی شعرم
بی تو از چه بکویم؟
بیا
تونوای تار من بودی
بی تو؛چگونه بنوازم؟
چگونه بسرایم؟
دراین شوره زار تنهایی چکامه ی غریبانه ی گل را؟
ومرثیه ی ذبح یاسهاو اطلسی ها را؟
من در این بهار و بارش خون آلود دل؟
من
سهم بغض تو را؛بی تو
چگونه بگریم؟
آنسوی پنجره باران است؛واینسوقاب خالی خانه
وغبار کهنه ی تنهایی
همزبان من بودی؛چگونه بخوانم:
سرود غرور و سرافرازی را؟؟
غروب می آید
بی تو چگونه بخوانم روایت حسرت را؟
و نوحه ی دستانی را
که میتوانستند؛آفریده شده بودند؛ومی خواستند
گیسوان سبز نهال عشق را شانه زنند
وپوسیدنند!!!
بی تو
نگاهها همچون پنجره ایست محزون
درسمت غریبانه ی کوچه ای بن بست
چشم من شاید:
درعمق شاعرانه ی یک نگاه هم؛به دریاچه ی چشمان یک شبنم
سیراب شود
و از پرتوی یک سنگ هم؛فروغ خورشید را بشناسد
و بلوغ علف را ادراک کند
و در تلاقی گنگ نسیم؛با تن لرزان یک جوانه
مفهوم بودن را؛احساس کند
چشم من شاید....
اما بیا
من سهم بغض تو را
بی تو
چگونه بگریم؟


  • ابوالفضل خداوردی پور

تقویم

۲۸
ارديبهشت


نگاه کن:
هجوم رنگ علف
متن دشت را میشست
و آسمان هر روز
عبور چشم مرا، به آب میبخشید....
منم
ضمیرخالی یک اتصال نافرجام
مسافری به تبارتغافل یک نسل
منم
طواف موسم یک شمع تا شب تثلیث
منم
شمول شقایق به شرم یک باور!!
نگاه کن زیبا:
هنوز آه و قنوتم
هنوز پنجره ام
هنوز شب پره ام
- برای نوحه ی تقدیر هم
کسی مرا نخرید!
نگاه کن.......
زیبا




  • ابوالفضل خداوردی پور

هذیان

۲۷
ارديبهشت

کمی تب دارم

- جیب هایم را بگرد

جلیقه ام را که میشویی،

همه ی رازهایم را روی میز بریز

کنار عینکم و ساعت و موبایل و انگشترم،

تا وقت رفتن بردارم


- اشتها ندارم

بیزارم از غذای بی نمک

یادت باشد،کلید را بردار

- قرص هایم را،خورده ام؟؟


جیبم درد میکند! و دندانم

و دریغم میآید از

خرج این همه افسوس،

برای ثانیه هایی که باشتاب،مرا به سمت گور میبرند

مواظب باش

از کوچه که میگذری،نگاهی تو را زیر نگیرد

و نجوایی نشنوی

و محو لبخندی نشوی

مواظب

باش.




  • ابوالفضل خداوردی پور

شام شمع

۲۶
ارديبهشت


برای دیوارهای عبوس
پنجره های خاموش،

 کوچه های صبور،

 برای گنجشکهای لال
برای شام شمع 
چراغانی کوچه
برای نان بیات رؤیاها
برای نردبانی که دیگر جوانه نمیزند !
برای نرده های سبز 
برای آبسه ی دندان جلال
ناخن شکسته ی مینا
برای لکه ی خون،روی پیراهن ماهی ها
شمعدانی های پیر

برای تو که خواب مانده ای
برای همه ی بهانه ها
برای من
برای همه ی دلواپسی هایم
گاهی بخند
کاهی ببین
گاهی بمان
تورا جلد کرده اند !
مرا
پوست میکنند ..................

  • ابوالفضل خداوردی پور

حکمت دو

۲۵
ارديبهشت

همین  روبرو

از کوچه ی پهن انزوا که گذشتی

- به سمت قبله

فراتر از درک شعور همه ی نجواها:

جایی، حسی، نشانه ای، کسی، شاید

حالتی ایست

که عصیانت را مجاب میکند

- قریبتر از اندوه

- مانوستر از شوق . . . .

بمان

تا سودایی تو را فراگیرد

و هراسی و رخوتی، تورا بپالاید


اتفاق ساده ایست

و درنگ دوباره ای، از تو کام میگیرد



همین روبرو

قاب دوباره ای ، خواب آینه ای را دید!!

اتفاق ساده ایست.



  • ابوالفضل خداوردی پور

چار پاره

۲۵
ارديبهشت

چهار + پاره
او
حالتی است
به وضوح طراوت یک لبخند
و
کریمانه همچون بودن ما
جاریست...
ما
به افسون خویش معتادیم
و طرح محو خنده ی تلخی را، گاهی
به سبک سایه ی یک بت
ترسیم می کنیم !
2- چه فرق میکند؟
عروج یا سقوط !
وقتی که تو
دور می شوی ؟
3- خواستم
نبض نگاهت را بگیرم
چشم های تو اما
سرگردان الفاظی بودنند
که ادراک رامصادره میکرد !!
4- دست نگاهت لغزید
از
دستان شعر من
بیا
گاهی هم ، زندگی کنیم !
نه
عادت...................


  • ابوالفضل خداوردی پور

حکمت

۲۵
ارديبهشت








کال خشک را ردکن

از آن دامنه ی مالرو کنار کافه ی کوه 

برو 

سمت راستی را

بعد مسجدی متروک،مناره ی شکسته ایست
که در ضمیرچناری خشک،
فضیلت آفتاب را، زمزمه میکند
اگر به آسمان مینگری،

زمان را مجوی 


برو

تانشانه ای یابی 

اگر واحه ای دیدی،

سمت را فراموش کن

تارسم بودنت را در مغاک خاکت، نهالی بیاموزد

شدن را سببیست ،که بودن را نشاید.

  • ابوالفضل خداوردی پور