دیدار شعر

گاهی نگاهی...

دیدار شعر

گاهی نگاهی...

بودن فراتر ازخور و خواب ودیدن و دیدار و گفت وگوست.....
باشیم و بمانیم آنگونه که نقش بردلهانهیم وبرق نگاه ها شویم وتبسمی برلبها.....
هنر انسان بودن بودن ماندگار است.هماره باشیدوبمانید.

آخرین مطالب

حاصل

۱۸
فروردين

 مامعاصرسرسامیم!

مسموع موج موج،آوارآرواره ها،

آوارواژه ها

وارث پس وپستوهای هزار،

دریغ انباشته کنج دلهامان

و

گنجه گنجه نقاب!

رنگ رنگ

به تقویم آینه می آراییم

به ساعت،

آینه ،

می اندوزیم…..



نجوایی

برادرم

  نه ازلبان زمین،که از تبلور تب راه

به زلالی لحن یقین:

_ اگر از تبار لبخندی؟

توانسته ای!

تا بشنوی

و اگر از قبیله ی عشق،

آموخته ای تا بگذری

حالایت

که نه جیبی و نه مشتی و نه بازویت!

آینه ات بشکن

تو

از اهالی دردی

دستی بروی شانه ی توست،

لختی درنگ کن

و

ببین.


  • ابوالفضل خداوردی پور

اهلی

۰۵
فروردين

خواب مانده ایم

و

باران

خزیده به زیرلحاف کرسی هایمان

نگاه کن

غازهای مهاجر را

که

سوگوار برکه ها،

تن به تورغفلت سپرده اند!

و

لهجه ی غلیظ قیامت را

گرگ های سرگردان،چه نیکو

آموخته اند.


داستان سکوت وعزلتمان،

کدام فصل؟

فاصله ی عبرت ماهی هاست…


خواب مانده ایم

و

باران.



  • ابوالفضل خداوردی پور

خزان

۱۶
اسفند



روبرویت مینشینم

_ خوبی عزیز؟

_ خوب !

و

  ذره ذره ذره

سوختن و کاهیدنت را

مرور میکنم


خدایا

 توانم بده

تا تاب بیاورم......

  • ابوالفضل خداوردی پور

اهواز

۱۳
اسفند

خیرات خیابان میکرد

خاک نم خورده

بوی   جراحت دستان دشت را!

راه  نفس تا سینه بسته بود

باد مشت برسینه ها میکوفت

و سوزن

به روی میپاشید

چنار پیر،

سرفه ی خشکی کرد

وبرخاک خیابان سجده کرد

هیاهوی شهر بود

و نقل حسرت باران

اذان

نمیگفتند…….

  • ابوالفضل خداوردی پور

دعوت

۱۰
اسفند

برایت
پستانک تازه ای خریده اند
و درشبی
به امتداد همه ی گریه های من،
ستارگان به گونه های توبوسه خواهند زد
وچشمانت
کریمانه وسهل
گیسوان آسمان را شانه خواهد زد
من و این دفتر و دیوارها،
خاموشیم
برایت
پستانک تازه ای خریده اند!!

  • ابوالفضل خداوردی پور

مقصد

۰۸
اسفند

زخمی خلوت خیابانی سرد

همچون رخوت ناگزیری،

دست درجیب خمیازه های کسالت :

نجوای نامفهوم جمله ایست،

همدم حس تنهایی ام

نه پیچیده ونه مأنوس،برتراس خانه ی فامیلی

دور

درشهری گمنام،که

ایستگاه راه آهنش

همزاد پلیست،

ایستاده بر گرده ی کوهی صبور….


پا پس میکشید الهام!

و دست خالی ذهنم،

درسیلاب زمخت نفیری آواره، می آشفت!

سوت قطار بود

و رعشه ی اعصاب گلدان ها….


من

سرانجام را پرسیدم

و تو

می پرستیدی رؤیای مقصد را!

ما

راه را یقین کرده بودیم اما

عبور را؟

پل را؟

پرستو را؟

پروانه را؟

پیام را؟

  • ابوالفضل خداوردی پور

برف

۰۲
اسفند

تمام خیابانها را گشتم
که برفی
برشانه ام ، بنشیند
از
آسمانی که،
غمت را فراموش کرده 
و
میگرید!!!!!

  • ابوالفضل خداوردی پور

دریغ

۲۸
بهمن

 مرا
جایی ببر
کنجی!
رهایم کن
که
داغ دریغی
آویزان قاب دیواری
نباشد.
  • ابوالفضل خداوردی پور

روایت

۱۰
آذر

روایت تاریخ



دست عرق کرده ای اگر،

  مشتی تخمه ی آفتابگردانت داد!

چمدانت را ببند،باکت را پر کن؛

تو

مسافری،امروز:

   روبروی تاریخ ،

  روبروی کتاب ،کنار دکه ی بسته ی مطبوعات !

کنار مقبره ی سمفونی های شاستاکوویچ ، باخ ، بتهون؛

که می ایستی ،

کلاه از سرت بردار

چه فرق میکند ؟

روایت میدان سرخ مسکو باشد ؟

یا حکایت باستیل؟

برای شاعر آگاهی از برای گواهیست

نه از برای قضاوت.



برای پنجره ات ،کوچه ای دوباره بخر

و لهجه های مهاجر را،

ببر به وسعت دلداگی،به فرصت لبخند

پناه شب پره باش؛

برای خودکارت،هرشب و هر روز

کیفرخواست تازه ای بنویس.

و شارژ کن

هر دقیقه و ساعت،

حساب چشمانت را، دل نگاهت را.......

  • ابوالفضل خداوردی پور

  • ابوالفضل خداوردی پور