دیدار شعر

گاهی نگاهی...

دیدار شعر

گاهی نگاهی...

بودن فراتر ازخور و خواب ودیدن و دیدار و گفت وگوست.....
باشیم و بمانیم آنگونه که نقش بردلهانهیم وبرق نگاه ها شویم وتبسمی برلبها.....
هنر انسان بودن بودن ماندگار است.هماره باشیدوبمانید.

آخرین مطالب

تقدیر

۱۵
مرداد

جا مانده ام

یا

خواب؟


سهم نام مرا

_تقدیر_

به جیب کدام مخاطب

ریخته ای!


نیمه ی پر لیوانم را

دستان اندوه

از کدام شورآب نهر اشک

پر میکند؟



امید

امید

امید،

کوچه ی بن بستی نبود؟

یا

الحاقی به چاه بی انجام؟


  • ابوالفضل خداوردی پور

دلتنگی ۲

۰۵
مرداد

نگاه کن:

که چگونه شب. میشوم!

_ بی تاب وبی حوصله

و

حیران _

گم میشوم درلحظه ودقیقه و روز

.

.

.


ها؟


کجای لمس نگاه تو؟

سرگردان!؟

همچون پاندول منگی

آویزان نفهمیدن!

کلنجارمیروم.







         ابوالفضل خداوردی پور

  • ابوالفضل خداوردی پور

مجید رفت

۰۳
مرداد

  • ابوالفضل خداوردی پور

آفت عشق

۱۵
تیر




مبتلایم به خرمن اندوه


شمع ها

بی بهانه می گریند!


در زمستان دوزخی خاموش

آفتی قرن را

نشانه گرفت

و قلم

قامت قیامت شد!


مرغ آمین عشق را دریاب


آفتی شهر را نشانه گرفت!

مرغ آمین

عشق را

در یاب.




  • ابوالفضل خداوردی پور

آفتاب

۱۱
تیر

دخیل بسته به گریبان احساسم!

تسلیم ابتلای دلی

هزار چاک

بیتوته کرده ام

در حریم حوصله ی نوازش مژگانت

که

حدیث رخوت بود،

چشمانت

ونجیبانه ترین نگاه

آفتاب.


  • ابوالفضل خداوردی پور

باران

خزید،

به رؤیای آلاچیق پیر

و پر میشد

گوش خالی باغ

از نجوای کاهگل ودیوار!

ظهر تابستان بود

و

ناودان

دست مرطوبش را

به یاکریم تشنه ای بخشید


  • ابوالفضل خداوردی پور

مرگ

۲۴
خرداد


و

خواب هایش را

بساط میکند،کنج سایه ی تکیه

زیر درخت چنار…


سبزمیشود روبرویت،

وبالخند محوی

کلاه از سر برمیدارد،

دستت را میفشارد

و،

تا پخت تازه ترین تبسم شیرینت

تورا همراه میشود!


مرگ

گاهی تار میزند

گاهی شعرمیخواند

گاهی شعر میگوید

وسر در خانه اش،کاشی زیبایی ست،به رنگ فیروزه ای…


صبح ها که برمیخیزد

صورتش را میشوید وآینه را

وآب میپاشدروی گلهای سپید

وگلدان

شمعدانی ها

روی زغالهای منقل تبدار

وروی کاهگل دیواری که سمت خانه ی توست

گاهی

مرگ، خربزه های شیرینی میگیرد.

وخبر میگیرد

از طاقچه تا کنج قفس را،هر روز

میشمارد سفربال کبوتر ها را

نامه ی زنجره را مینویسد به بهار

وغم قافله ی تشنه ی تردید تورا،

میبرد پشت درختان تمشک ته گود

میسپارد به سکوت.

مرگ هم گاهی

گریه اش میگیرد

ودلش میخواهد به زیارت برود.

  • ابوالفضل خداوردی پور

اغوا

۱۵
خرداد

حق با توبود

نه

این سوگواری نبود،

-دریغ یا حسرت :-

جلوه ای بود،

از جولان بغض

تاگره ای کور،

همچون استخوانی

گلویت را بفشارد!

جلای مقدس اندوهی  بایدت ،

به ساعت آسملن

تا تمام تو را فرا گیرد

نه،

نه به لحن خاک…..

تابی که تو به رنگین کمان بسته بودی

محراب ابروی نیاز ی را ورق میزد

که بی بهانه گریستن را

  • سر به زانوی پدررا -

میمانست

دریغم مدا ر

دریغم مدا ر

کیمیای اندوهت را


  • ابوالفضل خداوردی پور

تناسخ

۰۵
خرداد

دود لامپای شکسته،

روشنی کم فروغ اتاق را،

می جوید


وسعت تاریکی

نگاهم را تاراند…..

نماند

مسافر بود

و چارق هایش را،پای تنور سرد،

کنار کوزه ی خالی،

جفت کرده بود!


شاعر نشست

کت و کیف و کوله و چشمانش را

به درنگ میخ لختی آویخت.

و

به بستر خزید.


  • ابوالفضل خداوردی پور

باران

۱۷
ارديبهشت

فراسوی

همه ی علت ها

جبرشفافیست!

درتلاقی ترس،

امید

ونجوای همگون رنج،

تو

تعریفش کن

تعبیر لغزان شوق را.


  • ابوالفضل خداوردی پور