دیدار شعر

گاهی نگاهی...

دیدار شعر

گاهی نگاهی...

بودن فراتر ازخور و خواب ودیدن و دیدار و گفت وگوست.....
باشیم و بمانیم آنگونه که نقش بردلهانهیم وبرق نگاه ها شویم وتبسمی برلبها.....
هنر انسان بودن بودن ماندگار است.هماره باشیدوبمانید.

آخرین مطالب

هفت قبیله

۱۵
مرداد

هشدار

کسی اگر درین قبیله بخندد؛

تباه

خواهد شد!





سوگوارقبیله ای باشیم

که در قناعت شادمانی هاشان

پیشتازند!





درویش

به یک قبیله قفس،

حاجتی ندارم

و

بس!






دروغ میگویی!

و

یک قبیله ی شاعر

حواسشان پرت است!!!!






مرگ

خنیاگر خاموشیست

و

ه‍م قبیله ی غم!






تورا

نمیبخشند!

قبیله کوچ میکند

کلاغ

می ماند!





چه تاولی که نزد چشم آسما نی غم

که این قبیله تو را می سزد سرانجامش





  • ابوالفضل خداوردی پور

تباهی ها

۰۹
مرداد

توهم

خواهی چشید!

طعم تحفه ی تحقیری را

که مثل سانحه ی خروار ها،

خاکستری اند


تو

هم، خواهی شنید

لحن بیدادی را،

که باور شانه هایت را

پلید و پلشت و ناجوانمردانه،

خاک میکند!



و

تو

هم، مینوازی

نوای حزینی را

در بغض چاه خفته ی شب هایی

که میتکاندت از زخمه ی حیرت این تباهی ها



و

تو هم

خواهی سرود…...


  • ابوالفضل خداوردی پور

قفس

۲۱
تیر

حواست هست ؟


مرگ رؤیای شیرینی میشود

برای حیاتی که

اردوگاه حسرت است

مرغان عشق قهقه را میگریند،

و

قناریها

اصول قفس را چهچه میزنند

چه شیرین،

رؤیای کابوست را مبیند

قفسم.



  • ابوالفضل خداوردی پور

حکمت شش

۱۵
تیر

مشتی الهام

درجیب لحظه هایت بریز

نردبانی،

پای دیوار اشراف!

می توانی؟

بگذاری

و بگذری؟

چشمهایت را جوری ببند،

که

خشت خشت پلک دیوارها

متن میله های قفس را،

پگاه و پیراهن و پیمانه را،

جویده وبلعیده باشی…...





  • ابوالفضل خداوردی پور

تدبیر

۱۲
تیر

ماسوره ها را

به رنگ نیازهایمان پر کن!

زودتربیا،

و

سرشانه بزن

  • تا دوازده برش میزدم

  • کارها را برسان

دونه گیر بیکاراست!


  • برق رفت

ودینام میاندوزمان سوخت،

زیگزال،جسته میزندوتیغ عمود بر،

تاب برمیدارد


امیدی به تدبیر تو نیست

اقدام وعمل کن

حرف؛

کافیست .


  • ابوالفضل خداوردی پور

احیاء

۰۸
تیر

دستت را به من بده

تا

مهمانت کنم،

به سفره ی حسی،تازه تراز کوچه باغ هایی که

برتومیگذرد!!

خواب آیینه ای را دیده ام

که بیزار،

ازمن روی میگرفت.

و

انگار‌ کودکی را،

که تب میکندبرای شمعدانی های زرد


سرگردانم عزیز

نبض مرا بگیر

حالا

که

حوالت حیران

وسعت آغوش این سودای رنگ،

آبی نمیشود مرا

آتشفشان بغضم را!


مرا التیامی تازه نجوا کن، از جنس خواب

خلسه ای ازتبار مرگ

مرا

نوازشی از تبلور احساس خنده های دریغ

شیوه ی شیدایی رقص مناجاتی!

شاید؟

تا

شکوه ی سماع سرگردان روحم را ،دمی

بیاساید.



  • ابوالفضل خداوردی پور

وجهه

۳۰
خرداد

وجاهت زیستنم ؛

گواه مرگم هم نبود


مرا به خآک بسپار

-که سخره ترین  سلامت این تاریخ را،

بر گرده ام اینچنین،

تازیانه ام ،بایست -

چراکه

دیوارها،اکنون؛

فروتن ترین بهانه های زمین اند

  • کوتاه میآیندوگم میشوندوزود میمیرند؟!



بنداز دستان من مگسل

که

حاشاترین حدیث ممکن اجحاف را!

تهی؛

ترانه ترین!

زیسته ام


خلقی

اگرکه اینچنینم!

تباه،عصیان نمیکنم؟!

که سزاوار نفرت خاکم ،شاید:

وجاهت زیستنم

گواه مرگم هم نبود؟!


  • ابوالفضل خداوردی پور

املا

۲۶
خرداد

پیاده میشوم

میدان زیباییست

گوشه ای بایست،

و

چشمان تصورت را نبند





سطح سپید ذهنت را مقابل نگاه کودکی بکار

نانی داغ وآبی سرد

و

مدادی سبز



بازی کن

نردی

بباز،

بهای بهانه هامان را




چه گورستان زیبایی

آباد

آآآآآآآبااااااااد







  • ابوالفضل خداوردی پور

اکران

۲۴
خرداد

میتوانی!

پنجره را تمام  بگشایی

و لاجرعه نسیم را، تنگ

درآغوش گیسوانت،

  • بفشاری -

نیت کن

غروب شرجی اردیبهشت را؛

به تیمم اشکی ،

  • و -

حیرت روحت را طاهر کن!

و

قوس زیبای رنگین کمان آسمانی را،  

برگردن خاطرات ببند



اکران تازه ی یادها!

بر قاب سپید دوباره  ات

-

 باریدن بغض -



یاد میگیری

باور کن!

روح سپید زندگانی ات را

میتوانی

دوباره بشناسی.



  • ابوالفضل خداوردی پور

کشنبه

۱۵
خرداد

روزهای هفته ،

به صف میشوند! درمقابلم

از روبرویشان میگذرم

سرشان را میدزدند،

ومن

به چشم هایشان خیره میشوم

آرام ومقبول،

مینشیند و

آجیلشان را میخورند:



کوتاه  نمی آیم !

کم

می شوم !!





پیمانه پیمانه

پیر میشود!

آینه ام،


کنار میکشم،

چای دم میکنم

تا؟

و!

خواب یک سینی

لیوان دسته دار بلور را؛

میبینم؟

ببینم؟!

.

.

.

.


  • ابوالفضل خداوردی پور